تبليغاتX
يه بهونه واسه آغاز



يه بهونه واسه آغاز

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
بازی روزگار
 



اگه ماه از آسمون پايين بياد در بزنه

اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه


اگه رعد آسمون داد بزنه

رو سرم هزارتا فرياد بزنه


چون تو مهمون مني درو وانمي كنم
مونس جون مني درو وانمي كنم

 

.•¤**¤•. بازي روزگار.•¤**¤•.

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.

 روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.

 به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را بازكرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : چقدر بايد به شما بپردازم؟  .

دختر پاسخ داد:  چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ازائي ندارد. پسرك گفت:  پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم


سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري
او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در
 بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.


دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي
 در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار
حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد
اطاق شد.

در اولين نگاه اورا شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.


آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.

مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده
بود.آهسته انرا خواند:


«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

     ----------------------------------------------------------------------

 چندین سال پیش یکی از دوستام کتابی رو به من هدیه داد که به نظر خودم خیلی قشنگه.من تا حالا چند بار اونو خوندم . تصمیم گرفتم این داستانو به صورت سریالی در بخش ادامه مطلب پستهای جدیدم بگنجونم تا هم دوستانی که به داستان علاقه دارند از اون لذت ببرند و هم اینکه یه تغییری تو وبلاگم داده باشم. اولین فصل این داستان در ادامه مطلب همین پست نوشته شده . امیدوارم از اون لذت ببرید.

ادامه مطلب دراین قالب وبلاگ به صورت + در زیر نمایش داده شده.



نويسنده: امید مورخ: پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 در ساعت: 19:1
|+|
اي خسرو شادي هاي من
 


اي سلطان سرزمين پهناور دل کوچکم
تورا در کوچکترين ذرات آرزوهايم
تورا در اعماق سياهي وجودم
در کم ارزشترين نفسهاي بريده بريده ام
در کوتاهترين لحظه هاي بياد تو بودنم
در دوردست ترين نقاط ناشناخته شادي هايم
در کشدارترين شب تنها به تنهائي فرورفتنم
در قوس و قزح ناديده دل مطرود و غمگينم
در شناورترين بلم بي سرنشين آرامشم
در بلندترين قله فرياد احتياجم
در بيرحم ترين دمهاي سرد نااميدي و بي پناهيم
آرزومندم
محبوبم
مرا با سادگي خواستنت چه کار ؟
که بي قافيه با تو شعر گفتن رسم مطلوب توست
زيبا آفرين
بمن بياموز زيبا سرودن را که ؛
قصر حکومتت بر دلها ، با ترانه هاي ساده دلبري و چشم نوازي ميکنند
نه با مجلل بودنشان
معبودم
سرور اعجاز و شگفتي هاي جهان
از سر رحمت ، به قلب من بيا

اي خسرو شادي هاي من
با عشق به قلبم نزول کن و متبرکم گردان
تا ؛ اشک هايم را از خاطر ببرم

اي سرور دشت بيکران اندوه هايم
تا آخرين ذره حضورت مرا بگريان ! باهم ! باغم !
تا ؛ سرگشتگي هايم ، در غم عشق تو آرام گيرند

با تمام وجود دوستت دارم.


تفاوت واقعي بهشت و جهنم.....

 فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم دراطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند.

 هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي
 آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم.

 او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟

خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد .


نويسنده: امید مورخ: شنبه بیست و ششم خرداد 1386 در ساعت: 10:47
|+|
من با تو خواهم آمد.

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت .

 او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جام هاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد.

همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود.

 همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد.

 همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .


روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."


بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.

 پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.

 بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه را ويران کرد.

 ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو مي آيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .


     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم.

 همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد.

 همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد.

 همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند.

همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .

 

کاش اسمان می دانست درد من چیست ...

کاش می دانست نیازمن کدام است ...

دلم مثل کویر از محبت وعشق خشک و بی جان است . عاشقم ولی یه عاشق تنها ...

کاش دریا می دانست معنی کویر را و حس می کرد نیازش را ...

کاش باران می دانست معنی انتظار چیست ...

کویر تشنه و بی جان دلم انتظار یک قطره باران را می کشد اما افسوس که این انتظار بیهوده است ...

دلم آرزوی دیدن دریا را دارد . اما دریایی نیست . تنها خواب است و سراب ...

ای کاش. ای کاش و ای کاش ...

 

 


نويسنده: امید مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 در ساعت: 15:43
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie