تبليغاتX
يه بهونه واسه آغاز



يه بهونه واسه آغاز

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
مسافر
 

 

به من گفتی خداحافظ و بر قندیل مژگانت بلور اشک جاری بود.
غم تلخی میان قصه هایت با تمام بی قراری بود!
چرا با تو خداحافظ !؟
تو که گل بوته های شعر شادم را ز باران نگاهت بارور کردی
تو که جام خیالم را همه شب با شراب عشق پر کردی
تو که افسانه با عشق بودن را برایم از تبار زندگی خواندی
تو که بذر محبت را به دشت سینه مشتاقم افشاندی!
چرا با تو خداحافظ !؟
تو میهمان عزیز لحظه های شاد من هستی
تو همچون قصه شیرین عهد کودکی در یاد من هستی
خداحافظ کلامی تلخ و غمگین است
غم رفتن غمی بسیار سنگین است.!
خداحافظ !........نه
تو دریای منی من ماهیم دور از تو می میرم
اگر رفتی سراغت را همه جا از خدای عشق می گیرم
مرو......ای بودنت شور جوانی ها !
مرو......ای بهترین حرف کلام مهربانی ها !

 

 

 

 

 

مسافر......
...
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
 
رفت‌ كه‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛
و گفت:    تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و‏‎ ‎كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت
چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زير لب‌ گفت
 
ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و‏‎ ‎بي‌ ره آورد ‏برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر‎ ‎رفت‌ و گفت
يك‌ درخت‌ از راه‌ ‏چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،    
او هيچ‌گاه‌ لذت‌‏‎ ‎جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت
 
‏اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز‎ ‎كرده‌ام‌
 
و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛
جز آن‌ كه‌ بايد.

 
مسافر رفت‌ و ‏كوله‌اش‌‏‎ ‎سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت،
هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،
هزار سالِ‌ بالا و پست‏.

مسافر بازگشت
 
‏رنجور و نااميد.  
خدا را نيافته‌ بود،
 
اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود‏ . به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از ‏آن‌ آغاز كرده‌ بود.
 
درختي‌ هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.  
 
زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

‏مسافر‎ ‎درخت‌ را به‌ ياد نياورد.  
 
اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

 
درخت‌ گفت
  
سلام‌ مسافر، در‏‎ ‎كوله‌ات‌ چه‌ ‏داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

 
مسافر گفت
  
بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،‎ ‎كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 
‏درخت‌ گفت
  
چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري،‏‎ ‎همه‌ چيز داري.  
  
اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي،
 
در كوله‌ات‌ همه‌ ‏چيز داشتي،
غرور‎ ‎كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.  

 
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
و‎ ‎قدري‌ ‏از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد
و‏‎ ‎چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و ‏گفت
هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي،‎ ‎اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت
زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ ‏در خودم.  
و پيمودن‌ خود،‏‎ ‎دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

 

قسمت چهارم داستان سینو هه در ادامه مطلب +


نويسنده: امید مورخ: جمعه بیست و دوم تیر 1386 در ساعت: 17:32
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie