|

چرا پس همه جا تاريک است؟؟؟ خانه ام بي آتش دستهايم بي حس و نگاهم نگران مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده پيکر نازک تنها قلمم ؛زير آوار غم و درد خرد شده مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس مي تواني تو از اين دنياي وحشي بنويس من دگر خسته شدم راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده زيباييست؟! رنگ مرگ عشق آبيست؟ مي تواني تو بيا؛ اين قلم ؛ اين کاغذ بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس بنويس از کمر بيد شکسته ؛ و يک پنجره ساکت و بسته هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش صحنه ئ پيچش يک پيچک زشت جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟ کاغذت مي سوزد؟ من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب من دگر خسته ام از اين تب و تاب تو تواني بنويسي بر آب؟

نفرت و کینه
معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان مي آيد ، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان آمدند . در کيسه بعضي ها 2 ، بعضي ها 3 ، و بعضي ها 5 سيب زميني بود
معلم به بچه ها گفت : تا يک هفته هر کجا که مي روند کيسه پلاستيکي را با خود ببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده . به علاوه ، آن هايي که سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت يک هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه يک هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي کرديد چه احساسي داشتيد ؟ بچه ها از اينکه مجبور بودند ، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي ، اين چنين توضيح داد
اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايي که دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد . بوي بد کينه و نفرت ، قلب شما را فاسد مي کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل مي کنيد . حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟

|